سلام بر دوستان گلم.....
شعر زیبایی که در این پست قرار دادم سروده ی دوست عزیزم سارا یوسف رحیمی است
از دوستان بسیار خوبم در انجمن فرزندان سلمان فارسی....
همه تقصر من است …
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
طی شد این عمر، تو دانی به چه سان
پوچ و بس تند ، چنان باد دما
همه تقصیر من است ،این که خود میدانم ، که نکردم فکری
که تامل ننمودم روزی ، ساعتی یا آنی، که چه سان می گذرد عمر گران
کودکی رفت به بازی ، به فراغت ، به نشاط
فارق از نیک و بد و مرگ و حیات
همه گفتند کنون تا بچه است ، بگذارید بخندد شادان
که پس از این دگرش فرصت خندیدن نیست ، بایدش نالیدن "
من نپرسیدم هیچ ، که پس از این زچه رو، نتوان خندیدن ؟؟
هیچکس هیچ نگفت زندگی چیست ؟ چرا می آیم ؟
بعد از این چند صباح ، به کجا باید رفت ؟
با کدامین توشه ، به سفر باید رفت ؟
من نپرسیدم هیچ ، هیچ کس هیچ نگفت .
نوجوانی سپری گشت به بازی ، به فراقت ، به نشاط
فارغ از نیک و بد و مرگ و حیات
بعد از آن باز نفهمیدم من ، که چه سان عمر گذشت ؟
لیک گفتند همه ، که جوان هست هنوز، بگذارید جوانی بکند "
بهره از عمر برد کامروایی بکند .
بگذارید که خوش باشد و مست
بعد از این باز ورا ، عمری هست
یک نفر بانگ برآورد که او
از هم اکنون باید ، فکر آینده کند
دیگری آوا دادکه چو فردا بشود، فکر فردا بکند
سومی گفت همانگونه که دیروزش رفت ، بگذرد امروزش ، همچنین فردایش
با همه این احوال من نپرسیدم هیچ ، که چسان دی بگذشت
آن همه قدرت و نیروی عظیم ، به چه ره مصرف گشت
نه تفکر ، نه تعمق نه اندیشه دلی
عمربگذشت به بی حاصلی و بی خبری
چه (( توانی )) که زکف دادم مفت
من نفهمیدم و کس نیز مرا هیچ نگفت
قدرت عهد شباب ، می توانست مرا تا به خدا پیش برد
لیک بیهوده تلف گشت جوانی ، هیهات
آن کسانی که نمی دانستند ، زندگی یعنی چه ، رهنمایم بودند
عمرشان طی شده ، بیهوده و بی ارزش کار
و مرا می گفتند که چو آنها باشم
که چو آنها دائم فکر خوردن باشم ، فکر گشتن باشم
فکر تامین معاش ، فکرثروت باشم ، فکر همسر باشم
کس مرا هیچ نگفت ، زندگی ثروت نیست ، زندگی داشتن همسر نیست
زندگی کردن ، فکر خود بودن و غافل زجهان بودن نیست
من نفهمیدم و کس نیز مرا هیچ نگفت
و صد افسوس که چون عمر گذشت معنیش فهمیدم
حال می پندارم ، هدف از زیستن این است رفیق :
پای از بند هواها گسلم
پای در راه حقایق بنهم
با دلی آسوده فارغ از شهوت و آزو حسد و کینه و بخل
مملو از عشق وجوانمردی و علم ، در ره کشف حقایق کوشم
شربت جرات و امید و شهامت نوشم
زره جنگ برای بد و ناحق پوشم
ره حق پویم و حق جویم و پس حق گویم
آنچه آموخته ام ، بردگران نیز نکو آموزم
شمع راه دگران گردم و با شعله ی خویش ، ره نمایم به همه ، گرچه سراپاسوزم
من شدم خلق که مثمر باشم
نه چنین زاید و بی جوش و خروش ، عمر برباد و به حسرت خاموش
ای صد افسوس که چون عمر گذشت ...معنیش فهمیدم
![]()


به به عجب روز خوبي بود....امروز ۱۱/۱۱تولد متين محمدي بود و ما ديروز با حداقل امكانات يه جشن كوچيك اما بياد موندني تو كلاس گرفتيم..
اين هم عكس هايي از تولد...![]()
![]()

خوشبختانه هميشه تو كلاس هنر كاتر پيدا ميشه!!

اينم از تقسيم بندي استادانه سحر هنر خواه كه قرار بود اين كيك رو
به ۲۵ قسمت تقسيم كنه!!!![]()

و موفق هم شد...![]()
وقتي موقع هديه دادن شد....
هديه ي گلاره خيلي جالب بود!![]()

اينم از پذيرايي..![]()


۱۸ تا بادكنك(۲تاش قبل از نصب تركيد
)

و اختتاميه.. تركوندن بادكنكا با كاتر توسط متين خانم

متين جون برات آرزوي موفقيت داريم و انشالله به تمام اهداف قشنگت برسي..![]()
![]()
![]()
يا علي مدد![]()

خسته نباشید دلاوران....بلاخره هر طور شده بود این امتحانات رو (به خوبی و خوشی
)به پایان رسوندیم.....
آغاز ترم جدید را نیز تبریک عرض می نمایم![]()
![]()
![]()
![]()
انشاءالله در این ترم تلاشمان نیز دوچندان شود![]()
مطمعنم خونه ی شما موقع امتحانا این شکلی نشده....

شما این طوری بودید...

چند روز دیگه موقع گرفتن کارنامه امیدوارم این شکلی ![]()
![]()
ببینمتون
نه این شکلی ![]()
![]()
![]()
![]()
یا علی

به به ببینید چی پیدا کردم.....![]()
داستان ورقه و گلشاه
آخرین جلسه ی هنر و ادب اینجا بررگزار می شه
با تشکر از دبیر محترم سرکار خانم رجبی که خیلی برامون زحمت کشیدن...ای کاش این ترم هم باهاشون کلاس داشته باشیم......
به یاد استاد:
باغ زیتون داری انگاری میون چشمهات زنده می مونه مگه چیزی بدون چشمهات
..::ورقه و گلشاه::..
در روزگاري كهن، در قسمتي از سرزمين عربستان كه آبادتر از ديگر مناطق آن كشور بود قبيله اي به نام بني شيبه زندگي مي كرد. اين قبيله كه مردمانش همه قوي پنجه بودند دو سالار داشت كه برادر بودند. نام يكي از آن دو هلال و نام ديگري همام بود. هلال دختري داشت بي مثال چون ماه تابان به نام گلشاه. چشمان پرفروغ گلشاه زيباتر از چشمان آهو و نرمي اندامش از لطافت برگ گل بيشتر بود و همام را پسري بود به اسم ورقه كه همسال گلشاه و همانند او زيبا و دلستان بود دل اين دو از كودكي چنان به يكديگر مايل شد كه دمي از دوري هم شكيبا نبودند.
نه بي آن دل اين همي كام داشت
نه بي اين زماني وي آرام داشت
...
بقیه داستان رو در ادامه ی مطلب بخونید...
ادامه مطلب...

روز موعود فرا رسيد
اينم از كاراي قشنگتون![]()


بقيه عكسارو تو ادامه مطلب ببينيد.....نظر يادتون نره
![]()
ادامه مطلب...

سلام دوستان ..واقعا خسته نباشید
خدا قوت![]()
ژوژمان امروز حسابی هممون رو خسته کرد ولی دیگه تموم شد
کاراتون خیلی قشنگ بود ایولا
منتظر باشید بزودی عکسایی که از کارا گرفتم رو میزارم اینجا
البته گلاره جون عکسارو گرفتن (از اونجایی که خیلی منظم هستن و کاراشون همه آماده بود)
میدونید که....
این دوست عزیز زحمتای دیگه ای هم بجز عکس گرفتن تو کلاس کشیدن...مثلا کمک به بچه ها یا ...
تو ادامه ی مطلب ببینید که دیگه چی کار می کرد.....![]()
ادامه مطلب...


اگه یادتون باشه صحبت این دعای داریوش کبیر تو کلاس سیر هنر بود....

![]()
تا تاپیک بعدی ...یا علی![]()


پوستر های میشل باتوری











.jpg)
.L.jpg)










